حالا فقط یک مشت بهار نارنج باقی مانده که عطرش مستم می کند که گیجم می کند که مدهوشم می کند که آن هم می گذرد.
حالا فقط یک مشت بهار نارنج باقی مانده که عطرش مستم می کند که گیجم می کند که مدهوشم می کند که آن هم می گذرد.
سكوت آب
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش؛
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصويركن !
احمد شاملو
ما دیروز خانم پ را که متاهل می باشد در ایستگاه مترو دیدیم که در کنار آقای ع که متاهل و بچه دار می باشد در حالتی صمیمانه و در کنار یکدیگر نشسته بودند. گرچه در ابتدا ما ایشان را ندیدیم ولی آقای ع بسیار دستپاچه شده از رو صندلی جهید و درحالت تعظیم به ما سلام کرد. ما گویی در حین بی ناموسی دستگیر شده باشیم به سرعت از محل متواری گشته و با اولین قطار گریختیم. دیدن دو همکار در چنین وضعیتی نباید ما را گمراه کند چرا که ممکن است در آن روز به صورت کاملا اتفاقی هم مسیر شده باشند. چندین روز پیش آبدارچی گفت اگر همکارها می خواهند اضافه کار تا ساعت ۸ شب بمانند مهم نیست ولی لای در را باز بگذارند که کسی فکر بد نکند بعد هم به من مربوط نیست ولی برای کسانی که در طول ساعت اداری کاری جز گفتن و خندیدن ندارند اضافه کار یعنی چه؟ ما به آبدارچی گفتیم سرش به کار خودش باشد.چرا مردم را مورد سوء ظن قرار داده. خجالت بکشد و برود پی کارش.نمی فهمد که با این حرفهایش می تواند زندگی دو نفر را از هم بپاشاند و تباه کند؟ آبدارچی در حالی که با خودش فکر می کرد زندگی کدام دو نفر؟ خانم پ و آقای ع ؟ یا زندگی خانم پ با آقای ع؟ رفت پی کارش.ما با خودمان فکر کردیم:
خانم پ زندگی سختی دارد. آقای ع زندگی پر قرض و قوله ای دارد. خانم پ به همسرش که ۷ سال از خودش کوچکتر و بسیار بی مسوولیت است نفقه می پردازد. آقای ع گاهی همسرش را که ظاهرا از خانواده ای متمول در شهرستان ... است راهی خانه پدر می کند چون نمی تواند از پس هزینه های زندگی بر آید.خانم پ به این دلیل که قبلا مطلقه بوده و نمی خواهد مجددا طلاق بگیرد بدون همسرش و البته در خانه پدر خودش زندگی می کند. آقای ع به این دلیل که همسرش نمی خواهد برای کمک به هزینه های زندگی در بیرون از منزل برای خودش کاری دست وپا کند دلخور است. پدر خانم پ پس از فوت همسرش با دختری ۲۰ سال کوچکتر از خودش که اعتیاد به قرص دارد و هر از چند گاهی کتک مفصلی از او می خورد ازدواج نموده و از اینکه خانم پ نیز به خانه آنها نقل مکان کرده راضی نیست. آقای ع که حتی از پس هزینه های زن و دخترش بر نمی آید مدتها ست که با شخصی رابطه پنهانی دارد. همسر خانم پ از اینکه با زنی ۷ سال از خودش بزرگتر که از همسر اولش جدا شده ازدواج نموده پشیمان بوده و به همراه دوستان مجردش به امر شریف دختر بازی مشغول است.آقای ع از تمام مسائل زندگی خانم پ با خبر است. خانم پ متقابلا از تمام مسائل زندگی آقای ع مطلع است.
ایشان می خواهند با کمک یکدیگر تمام مشکلاتشان را حل کنند. ما نیز برایشان دعا می کنیم.
اعتراف می کنم دیگه تقریبا با هیچ کسی دوست نیستم.
اخیرا گاهی به این مساله فکر می کنم که آیا ورود آقای بالا سر به زندگیم و پرسیدن از تک تک مکالمات و دیدارهای دوستانه مصادف با قطع ارتباطاتم با آنها شده یا اینکه دیگه حرفی برای گفتن با هم نداشتیم.یا شاید هم هر دو ؟ مرور می کنم:
با خانم میم وقتی ارتباطم رو قطع کردم که جمله همیشگی (از روزی باید بترسی که دیگه ازت گله نکنم) رو برای بار پنجاه هزارم و بعد از گله گزاری های معمول به زبان آورد.اون روز دیگه خویشتنداری نکردم و حساب کردم وقتی روش ابراز محبت کسی که خیلی هم تحصیلکرده و باسواده گله کردنه و من هم از این روش بیزارم واون هم نمی خواد روشش رو تغییر بده پس :............
با خانم ف وقتی ارتباطم رو قطع کردم که پس از دوران دانشکده و همه خوشی هاش دیگه همدیگه رو خیلی کم می دیدیم. پس موضوع صحبت و مسیر زندگی و اتفاقات روزمره مون دیگه خیلی از هم فاصله گرفت و مکالماتمون همش شده بود: خب دیگه چه خبر؟ و پس از سی ثانیه اول دیگه همش سکوت بود.
با خانم نون میم وقتی ارتباطم رو قطع کردم که به دلیل سفرش به خارج از کشور ایمیلهامون به همون ترتیب شده بود:خب دیگه چه خبر؟ بعدش دیگه...........
با خانمها نون الف به این دلیل که آقای بالا سر چندان از ایشان به دلیلی که خودشان میدانند یا فکر میکنند که می دانند خوششان نمی آید............
با خانم سین به این دلیل که آقای بالا سر از روابط خانوادگی خوششان نمی آید
با خانم ز به این دلیل که آقای بالا سر می فرمایند دفعه قبل که برای آوردن کارت عروسی آمده بودند منزل ما شوهرشان داخل نیامده...
با خانم الف پ که گرچه از اول هم چندان ارتباط قوی نداشتم ولی حالا که پس از مدتها با هم گه گاهی ارتباطی داریم به این دلیل که آقای بالا سر به طور کلی نه ایشان را و نه همسرشان را نمی شناسند ....
.
.
همیشه کیفیت روابط برایم اهمیت داشته ولی گاهی پیش می آید که با خودت فکر می کنی نکند تلاش برای حفظ آنچه حالا دیگر خاطره شده باعث شود خاطره را هم از دست دهی؟ می پذیرم که اغلب زنها پس از ازدواج به دلیل مشغله فراوان زندگی و احتمالا مشکلات خانوادگی دچار چنین سرنوشتی می شوند .حالا دیگر فقط آقای بالاسر مانده که برایم حتی جای مادر و خواهر را هم کم کم پر میکند.گر چه می دانم آنچه که مهم است دوستی است ولی آیا اینچنین هم بی دوست توان زیست؟
نه، اصلا نمی تونم به این خونه عادت کنم. بعد از گذشت هفت ماه دیگه باید عادت می کردم ولی نکردم. حتی میشه گفت ازش بدم می آد. یا نه بهتر بگم ازش متنفرم. نمی دونم به خاطر کوچیک بودن و بد نقشه و بی نور بودنشه یا اون دیوارهای کثیف که انگار به جای نقاشی تف مالیش کردن؟ گر چه توی یه خونه خدا متری بزرگ شدم ولی با خونه های کوچیک هم تقریبا هیچ مشکلی ندارم اولین خونه خودم یه سوئیت 20 متری بود.سوئیتی که از ترس طبقه بالایی های فضول به جای یکی، دو تا پرده کلفت داشت. و شب و روزش مث هم بود. ولی یادمه عاشقش بودم. سر کار لحظه شماری می کردم که برگردم خونه. حالا هم وقتی بهش فکر می کنم فقط آرامششه که یادم می آد. کل خونه یه مستطیل دراز بود یک سومش آشپز خونه و سرویس بهداشتی بود و دو سوم بقیه هم هال و پذیرایی و اتاق خواب بود که زیر اپن آشپزخونه تختم رو گذاشته بودم و تو کنج روبروش هم تلویزیون و باقی ماجراها. کتابام رو هم چون نه کمد دیواری و نه جایی برای قفسه داشت روی اپن آشپزخونه چیده بودم. تازه توی همون بیست متر جا مهمونی هم می دادم. دوستام هم می اومدن چند روز پیشم می موندن. وای که چقدر خوب بود. بعد از اونجا اون آپارتمان عارف هم با تموم خاطرات تلخش برام واقعا خونه بود. گرچه خیلی خوش نقشه و پر نور و خوش منظره بود ولی حس آرامشش مال اینا نبود. چون اساسا شرایط زندگی اون روزا هم همش آسه برو آسه بیا بود. ولی چهارشنبه سوری و کباب هایی که رو پشت بوم راه مینداختیم واقعا فراموش نشدنین. خونه بعدی هم که طبقه پایین آقای الف اینا بود بازم با اینکه مستاجری بود و آخر ماه کلی پول قلنبه رو باید تقدیم می کردیم ولی حس رضایتی داشتم که خدا می دونه. نمیدونم به خاطر بزرگی و حیاط دار بودنش یا شایدم ارامش نسبی که به زندگیم وارد شده بود به هر حال حس خونه بودن رو داشت. نه از باد می ترسیدم نه از بارون. نه سر و صدای همسایه ها نه هیچی. فقط حالا دیگه دوری بود و دوری که گاهی خوب بود و گاهی نه. ولی حداقلش اینکه گاهیش خوب بود. یادمه پنجشنبه ها ظهر که آقابالاسر می اومد دنبالم چقدر خوب بود. با هم اول می رفتیم درویش ناهار می خریدیم بعدشم دست افشان و پایکوبان از تعطیلی آخر هفته کارتون می دیدیم و...
ولی حالا نمی دونم چی باعث می شه اینقدر از این خونه متنفر باشم. هیچ حس تعلقی نسبت بهش ندارم . خودشه حس تعلق. حالا دارم می فهمم. این خونه مال من نیست.این خونه مال من نیست. نه اینکه ملک من نیست مال من نیست.ای خدا به همین خاطره که ازش متنفرم.با اینکه دیگه از پرداخت اجاره آخر ماه خبری نیست ولی برای همین حس عدم تعلقه که هنوز یه بار هم پامو تو طبقات بالاتر نذاشتم. هنوز زوایاش برام مجهوله و هیچ میلی به شناختنش ندارم. برای همینه که هنوز پامو تو انباری پایین نذاشتم. برای همینه که نه چیکه کردن سقف توالت برام مهمه نه سقف انباری نه شیر ظرفشویی نه شیر توالت. برای همینه.
باید کم کم پولامو جمع کنم یه خونه دست و پا کنم برای روزایی که می خوام تنها باشم.آقا بالاسر رو که نمیشه از خونش بیرون کرد!!! من باید به فکر آپارتمانی حتی اتاقی از آن خود باشم.خودشه. آخ استقلال؟ حس میکنم مث غولی هستم که چپوندنم توی بطری. نه به این وضعیت عادت نمی کنم. عادت نمی کنم.
من: بریم کیش؟
ایشان:کجا بریم تازه از سفر برگشتیم
من: نه. منظورم اینه که برای عاشورا تاسوعا بریم کیش؟
ایشان: می ریم فلانجا که مراسم فلان رو که تو عاشورا انجام می شه ببینیم.
من( در حالیکه فکر می کنم هیچ علاقه ای به قوم شناسی عاشورا یا هر گونه عزاداری در مفهوم کلی ندارم): دوست دارم بریم سواحل خلیج فارس
ایشان: قشم؟
من: گفتم کیش. حالا شایدم قشم یا بوشهر یا گناوه یا...
ایشان: ترجیح می دم بریم خارج.
من( با عجله):مثلا کجا؟
ایشان: اممم تایلند، تایوان...
من: (با چندش و دهن کجی) دبی؟ ترکیه؟
ایشان: نه اصلا دلم نمی خواد پولم رو بریزم تو جیب این عربای مفت خور یا اون ترکای بی هویت
من: خب پس تایلند نسبت به مدتش معمولا از همه ارزونتره
ایشان: نه اصالت روسیه و چین رو خیلی دوست دارم
من( با آه): پس عجالتا بریم شیراز
ایشان: آره شیراز خوبه. بریم شیراز
به نظر شما نتیجه این مکالمه تو خونه موندن در 4 روز تعطیلات عاشورا تاسوعا نیست؟
اعتراف می کنم:
دلم برای خودم تنگ شده
دلم برای اون خودمی تنگ شده که تنها بود
و اجباری نداشت که همه چیز رو توضیح بده
دلم برای سکوت، برای بی دغدغه زندگی کردن، برای قدم زدنهای " تنهایی" تنگ شده
برای گریه های بی دلیل دلم تنگ شده
برای سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت دل تنگم
نادر ابراهیمی
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که می رود
درخت ها چه زود به گریه می افتند
.
.
پائیزتون مبارک.به مناسبت فرا رسیدن اولین روز جدآ پائیزی.